|
دو شنبه 18 دی 1391برچسب:, :: 13:9 :: نويسنده : تیلور
سلام بچه ها.خیلی معذرت می خوام که مطالب مو آپ نکردم.آخه امتحانات ترممون شروع شده... یک روز دوباره الکسا جیغ کشید وکمک خواست:«مامان روح...»«الکسا دوباره شروع کردی؟»«مامان خواهش می کنم حرفمو باور کن.»«خب 23<5/23است...الکسا خفه شو.دارم درس می خونم» href="http://susawebtools.ir/?p=1" target="_blank" title="سوسا وب تولز">سوسا وب تولز
یک شنبه 3 دی 1391برچسب:, :: 17:52 :: نويسنده : تیلور
تو هواپیما:«مامان.»«کوفت مامان.»«مامان برام کتاب می خری؟»«نه ه ه ه ه !»«چرانه؟یه کتاب ترسناک برام بگیر دیگه.باشه؟»«کتاب ترسناک!بشین تا برات بگیرم.تو همین الانشم داری از ترس می میری!بعد می خوای کتاب ترسناکم برات بگیرم؟»«مامان دیگه نمی ترسم.قول می دم.»«خواهیم دید.»«بله خواهید دید.» مسافرت هرجور بود تموم شد و تا اون موقع الکسا چیز ترسناکی ندید. به همین ترتیب چند سال گذشت تا اینکه بچه ها به سن 20سالگی رسیدن:«وای نه!فردا امتحان شیمی دارم.هیچی هم نخوندم.»«خب بشین بخون.»«الکس ازت متنفرررررم.»«من هم همین طوررر.» href="http://susawebtools.ir/?p=1" target="_blank" title="سوسا وب تولز">سوسا وب تولز
![]() |